ای آفریدگار ....
مگذار!
آن صبح با صبح های دیگر تفاوت داشت. باد سردی که به آرامی می وزید، برگ های زرد و خشکیده ای را که هنوز بر سر شاخسار درختان چنار خیابان امیرآباد و شاهرضا مقاومت می کردند میکند و با خود به سطح خیابان پراکنده می کرد. سکوتی تلخ بر خیابان ها جاری بود. دانشجوها سرها در بغل تک تک و دو به دو از برابر نظامیان سراپا مسلح عبور می کردند و نگاه نفرت بار و خشن فرماندهان نظامی بر دوش دانشجویان سنگینی می کرد. سه ماه و اندی از سرکوب نهضت ملی گذشته بود. کسان بسیاری از مبارزان توسط نیروهای حکومت نظامی دستگیر و عده بیشتری فراری و مخفی بودند. کسانی نیز وجدان شان را که به قالبشان سنگینی می کرد در صندوق خانه نهاده و به رتق و فتق امور اقتصادی سرگرم بودند تا پس از سال ها تحریم و محاصره اقتصادی حکومت ملی دکتر مصدق توسط امپریالیست های نو و کهنه آمریکا و بریتانیا بر سر خان نعمتی که امپریالیست ها گسترده بودند دلی از عزا درآورند.
هیچ سینه کینه ای در بر نمی افروخت.
هیچ دل مهری نمی ورزید.
هیچ کس دستی به سوی کس نمی آورد.
هیچ کس در روی دیگر کس نمی خندید.
نیکسون معاون رئیس جمهور آمریکا (همان که سال ها بعد از واتر گیت جان به در نبرد) به نماینده گی از طرف آیزنهاور قرار بود به ایران سفر کند تا سگ ترسیده و بدبخت خود را دلداری و قوت قلب بدهد و تکه استخوانی برای سگان دولت کودتا و کودتاچیان به رسم تحفه با خود بیاورد.
رژیم کودتا نیز به پاس قدردانی از میهمان (که نه صاحب خانه جدید ایران) عزیز خود تصمیم به قربانی کردن جوانان در پیش پای نیکسون گرفت. قرار بر این شد که دانشگاه مذبح قربانیان باشد. در روز 16 آذر خیابان های منتهی به دانشگاه تهران در محاصره نظامیان بود. داشنجویان که به کلاس های درس رفتند نظامیان که دستور داشتند به هر صورت ممکن قربانیانی برای ذبح در پیش پای ارباب جدیدشان به رسم خوش خدمتی بیابند به کلاس ها یورش بردند. پس از تهدید و تحقیر مداوم دانشجویان و دستگیری و کتک زدن تنی چند از استادان سرانجام سه دانشجو، سه گرد از گردان سرگران آزادی فریاد زدند: دست نظامیان از دانشگاه کوتاه!
و این نعره ای بود به لب آخر زمان تا نیلی گردد در این صحیفه که بر این دودمان کشد(برگرفته از قطعه ای از نیما)[1]
این فریاد دستور آتش کودتاچیان بود تا آتش خشم جنون بار خود را بر دانشجویان ببارند.
پژواک گلوله در صحن دانشکده فنی شکست تا پیامی را به شاه و امپریالیست ها برساند. که گرچه در پی کودتا سکوت مرگ بر کشور حاکم شده است. اما این سکوت در زیر سرنیزه روزی خواهد شکست و آتش خشم توده های مردم دامان رژیم کودتا و کودتاچیان و آمریکاییان را خواهد سوزاند. تاریخ حقانیت این مبارزه را 25 سال بعد نشان داد. اعدام ها، شکنجه ها، دستگیری ها، زندان ها، قتل ها و سوزندان اجساد هیچ یک نتوانست این حکم تاریخ را بسوزاند.
رژیم کودتا اجازه نداد برای هیچ یک از این سه آذر اهورایی این سه قطره خون مراسم هفتم و چهلم برپا شود. ولی یاد و خاطره این سه شهید هرگز از قلب های خون چکان ملت ایران نرفت.
باز این روزها هوا سرد است و دل گداز!
آری آری زندگانی شعله می خواهد! ولی نمی خواهیم هیچ کس هیمه این شعله شود. هیچ تن پاکی را بی جان نمی خواهیم چرا که زندگی رودی است در جریان، خروشنده، بی تاب و زیبا.
ای آفریدگار!
ما را کنار آن که عزیز است پیش مان
پیوند قلب های بلا دیده نام ده
وز قلب مادری
مگذار شاخ سرو بلندی سوا شود
(این کشتزار عشق درو خورده مرا)
از دست من مگیر،
مگذار دیده ای
از دیدگاه روشن مردم جدا شود،-
ای آفریدگار
مگذار......(مناجات، اسماعیل شاهرودی)